تبلیغات
رسانامهر Rasanamehr - زیبایی
پنجشنبه 21 مهر 1390

زیبایی

   نوشته شده توسط: رسانامهر    نوع مطلب :مقاله ادبی و هنری ،





زیبائی

 

همه دلها به ندای زیبایی گوش فرا می دهند ولی کمتر مغزی از علت آن می پرسد. انسان در زمان ها و مکان های مختلف از نوعی زیبایی برانگیخته می شد و عمر را در جستن آن بکار می برد: مثلا وحشیان، آنرا در لب کلفت و خالکوبی میدانند. یونانیان در جوانی و یا در تقارن و آرامش پیکرهای تراشیده. رومیان در نظم و شکوه و قدرت می جستند. رنسانس آنرا در رنگ یافته و عصر ما در موسیقی و رقص می جوید.

مساله مربوط به روانشناسی است ولی روانشناسان آنرا به گردن فلسفه انداخته اند .... اصرار علوم جدید به تجربه و آزمایشگاه و فرمولهای ریاضی، درک این حقایق دلفریب را ناتوان ساخته است. و تا هنگامیکه زیست شناسی کاملا به روانشناسی راه نیابد موضوع زیباشناسی در جای شایسته خود نخواهد بود. آنجا که زیبایی بخواهد در جای حقیقت بنشیند و در میدان حکمت، گوشه ای برای خود بجوید حتی استخوان های خشک الهیات نیز به لرزه در می آید.

تاریخچه مانند:

حتی در یونان قدیم که زیبایی بیشتر از همه جا گرامی بود و بیشتر آفریده شد، اندیشمندان نتوانستند در راز دل انگیزی آن رخنه کنند.... بحث را فیثاغورس باز کرد و موسیقی را به روابط ریاضی برگرداند و نغمات لطیف را از افلاک دانست. یونانیان قبل از سقراط، ( که مفتون فیزیک و ریاضیات بودند ) از اصظلاحات کمی و عددی استفاده کردند و بنظرشان موسیقی، نظم اصوات بود و زیبایی، نظم نسبت ها. افلاطون ( که همه فکرش مصروف اخلاق بود ) از آنسوی افتاد و زیبایی را در مرحله عالی با خیر و نیکی یکی دانست و هنر را جز علوم اخلاقی کرد و نتیجتا جای کوچکی برای هنرها ( بجز موسیقی ) گشود.... ارسطو، زیبایی را هماهنگی و تناسب و نظم آلی اجزا در کل بهم پیوسته تعریف کرد.

 دوره های بعدی به پاسخ یونانیان چیز اندکی افزودند و به آسانی از آنان پیروی کرده اند. و زیبایی باز همان اندام و شکل و مرمر تراشیده و نگاریده و معابد افراشته بر فراز تپه ها است.... از کانت و شوپنهاور، نغمه نوینی بگوش خورد و زیبایی، صفتی خوشایند شد که در انسان سیر و شهودی غیر ارادی و حالتی خوش برمی انگیزد. شوپنهاور، ارزش زیبایی نبوغ هنری را در این مفهوم آفاقی جای داد. در اینجا لحظه ای عقل از عشق جدا شده و صور جاودانی و مثل افلاطونی را تحقق ساخته است. در نظر وی زیبایی همان وحدت در تنوع و تسخیر ماده از راه شکل و جلوه حسی برخی از صور ماورا الطبیعی می باشد.

در حیوانات، حس زیبایی فرع و زاده جاذبه جنسی است. ( داروین ).... اگر احساس زیبایی در میان ملت های اولیه چندان آشكار نبوده، از آن لحاظ است كه میان لحظه‌ای كه شخصی شهوت جنسی را احساس می‌كرده، تا وقتی كه می‌توانسته است این شهوت را فرو نشاند، زمان قابل ملاحظه‌ای فاصله نمی‌شده و به این جهت، نیروی خیال، فرصت آن را پیدا نمی‌كرده است كه بر موضوع دلخواه خود چیزهایی اضافه كند و بر زیبایی آن بیفزاید.

خیلی كم اتفاق می‌افتد كه یك بشر فطری، زنی را به خاطر زیبایی و جمال انتخاب كند، او تنها در فكر خدماتی است كه زن نسبت به او می‌تواند انجام دهد، و هرگز در صدد آن نیست كه زن زورمندی را به بهانه اینكه زشت است، رد كند.

علت اولیه زیبایی:

بیش از هر چیز زیبایی چیزی بخاطر مطلوبیت آنست و آنچه موضوع نیازمندی اساسی است، امکان زیبا بودن را دارد ( مثلا غذا برای گرسنه ). پس زیبایی در ابتدایی ترین مراحلش جلوه حسی آن چیزی است که برآورنده و ارضا کننده امیال انسانی است. بعبارتی فرق این شی زیبا با شی مفید در اصل فقط در شدت و ضعف احتیاج است.... یکی از نشانه های این مدعا آنست که وقتی رفع احتیاج شد، زیبایی آن شی هم کاهش می یابد.

نیچه، زشت و زیبا را امری بیولوژیکی می داند: هر چیز زیانبخش، زشت است و هر چیز مفید، زیباست مثلا آسمان آبی زیباست اما ممکن بود در نتیجه عادت از آسمان سبز نیز لذت ببریم. ... هر چیزی که محرک و مقوی بدن باشد از زیبایی بهره ای دارد. زشتی، مایه کاهش نشاط و سوهضم و ناراحتی اعصاب است.

در انسان پس از فراغ معده از رنج گرسنگی، حساسیت عشقی رو به فزونی نهاده و در شکل حس زیبایی به جریان می افتد. زیبایی مطلوب یونانیان، مرد جوان و زیبا و دلاور بود و لذا هنرشان نیز ستایش مرد کامل و انعکاس میدان ورزش بود. اما در دنیای جدید، آمادگی ما در درک زیبایی، بسته به منحنی نیروی جنسی است. و یا حداقل، عشق بهمان اندازه آفریننده زیبایی است که زیبایی آفریننده عشق است.... و دل انگیزی زن، بالاترین شکل زیبایی و سرچشمه تمام اشکال است زیرا عشق مرد به زن، قوی تر است و لذا زن بیش از حد محبوب شده است.... اما زن جویای زیبایی مرد نیست بلکه قدرت اوست... پس عشق، مادر زیبایی است نه فرزند آن.

فرعیات زیبایی:

هر غریزه ای علاوه بر موضوع و مطلوب اصلی، موضوع فرعی نیز دارد. به همین منوال حساسیت به زیبایی ممکن است گسترش یافته و تمام جهان از لطف و زیبایی اولیه سرشار و لبریز گردد.

ممکن است اصلا صدا، از دعوت جفت برخاسته باشد و آواز از صدا تراوش کرده و با عشق درآمیخته و رقص را زاده و بدینگونه از رقص و آواز، موسیقی برخاسته باشد. ( اگرچه دین و جنگ نیز از آن سواستفاده هایی کرده است ). موسیقی در هر سویی به تمام جهات گسترش یافته و از اصل عشقی و جنسی خود دورتر می شود ( ولی وابسته به مادر خویش است ).... پس از این گسترش میدان های فرعی، عشق دیگر به تنهایی قادر به تفسیرنیست. لذا پای عناصر دیگری نیز به میان می آید: لذت از وزن و ایقاع ( هماهنگ سازی آهنگ )، خود عنصر مستقلی است. تنفس ( دم برآوردن و دم فرو بردن )، قبض و بسط قلب، و حتی تقارن طرفین بدن که ما را برای درک پستی و بلندی موزون اصوات مستعد می سازد و نه تنها عشق  بلکه تمام روح نیز از آن لذت می برد. از صدای ساعت و گام های هموار، وزن و ایقاع می سازیم و از جنبش و رقص و شعر و ترجیع و آهنگ مخالف و اوج، لذت می بریم.

موسیقی با لحن و آوای خود به ما رقت بخشیده و به جهان آرامی بالا می برد که دور از خشونت این جهانی است و ممکن است در تسکین درد و اصلاح هضم و تحریک عشقی مفید افتد.... و حتی ممکن است با الحان خوشش، سربازان را به کام مرگ براند.

ظاهرا اصل هنر، تقلید سنجیده و مدبرانه ای است از رنگ هایی که طبیعت بهنگام جفت گیری، پرندگان و جانوران را با آن می آراید.... و بدین گونه رقص و آواز و شعر و موسیقی و اشکال حجاری از عشق می شکفد و تنها معماری بنظر مستقل می آید زیرا رمز آن در زیبایی نیست بلکه در قدرت نهفته است.

نسبت زیبایی با شکوه ( جمال و جلال ):

نسبت جلال و شکوه با زیبایی مانند نسبت نر به ماده است. لذت از شکوه، از قدرت اعجاب انگیز مرد برمی انگیزد ( نه از زیبایی و دل انگیزی زن ). ظاهرا زن بیش از مرد به شکوه و جلال حساس است و مرد برای درک زیبایی، اماده تر و در بکارگیریش مشتاق تر و در طلبش فعال تر و در آفریدنش پرشورتر است.

ممکن است یک احساس عشقی یا جنسی به اشیایی دیگر راه یابد و قدرت روزافزون جنسی ممکن است مازاد خود را به اعجاب از مناظر طبیعت بخشد و نیز ممکن است ریشه دین و دوستی و هنر و ایده آلیسم اجتماعی را نیز آب دهد.

( خلاصه ای از کتاب لذات فلسفه، ویل دورانت، فصل سیزده ) علاقمندان برای مطالعه با جزییات بیشتر میتوانند به اصل کتاب مراجعه نمایند ).